چقدر انتظار سخته به خصوص که با سلامتی کامل و حالت روحی خوبی نگذره .باورم نمیشه اما مثل اینکه شکر خدا تونستم جان سالم به در ببرم و اون سختی ها را پشت سر گذاشتم تا برسم به سختی سنگینی و بی خوابی و سر انجام احساس خفگی .که باز تحملش برام راحتتره چون امید به تمام شدنش دارم  و حداقل میتونم لبخند بزنم واز داشتنش شاد باشم نه پشیمان .

با همه اینها عاشقشم برای دیدن روی ماهش لحظه شماری میکنم ,هیچ تصویری ازش در ذهنم نمیتونم بسازم . با جنب وجوشی که داره دایما بهم میگه که من هستم و مواظبم باش .

متاسفانه بعضی مسایل با زندگی گره خوردن و بعضی هم ناخواسته به خواست خدا رخ میده و قلب را آزرده میکنه که روبرو نشدن با آنها اجتناب ناپذیره ,همه اینها منو دلنگران کرده و از اینکه نتونسته باشم براش محیطی آرام فراهم کنم ,شرمنده این موجود کوچولو هستم.

نمیدانم وقتی ببینمش باید بهش چی بگم دلم براش خیلی تنگ شده . با هر اسمی صداش میکنم برام دست تکان میده خیلی خوش خلقه . دوستش دارم یک عالمه بد جوری منتظرشم .داداشیشم خیلی چشم انتظارشه .

ای کاش دلهره های اینروزهای آخر هم از من دور میشد وراحتم میگذاشت و اجازه میداد شبها راحت بخوابم .اما مثل اینکه تجربه اول به دلیل ندانستن خیلی باید ها و نباید ها برام راحتتر بود وخیلی راحت به پزشکم اعتماد کردم اما حالا واقعا دستپاچه ام و مشکوککککک.

برای همه کوچولوهای نازنین و مامانهای مهربانشان که در حال سپری کردن این مراحل هستند آرزوی سلامتی میکنم و امیدوارم روزهایشان شیرین سپری بشه .