داشتم میگفتم

آسمان آبیست قدرش را بدان

دریا زلال ,زمین سبز سبز ,مادرت مهربان , پدرت دلسوز , خواهرت معصوم , برادرت با مروت,

خانه ات گرم گرم قدرش را بدان

کودک همسایه با تو دوست ,کتابها همه نقاشی ,گلها همه غنچه های سرخ و زرد ,

شبها پر از ستاره ,پنجره ها باز رو به بهشت ,قصه ها همه شاد ,بازارها همه مکاره ,

میوه ها همه تروتازه ورنگارنگ ,آدمها همه خندان ,

صدای گریه اش مرا از رویایم بیرون آورد .ناله میکرد و آه میکشید و اشک میریخت .

می گفت :آفتاب انقدر سوزاندتم که ازش بدم میاید , دریا را ندیدم اما شنیدم که پدر بزرگم را با خودش برده .

مادرم !  هر وقت منو میدید میگفت خدایا این بچه چه گناهی کرده.

پدرم ! را زیاد ندیدم فقط میدانم که دزد است و فراری .

خواهرم معصومه ست همیشه خانه همسایه ست . برادرم در رویای دوچرخه و کتونی و توپ و... همیشه در غصه است .

کتاب ! نمی دانم چیست .پنجره ؟ چقدر بد  ,مادرم یک نگاه نگران به پنجره ها داشت و یک نگاه به برادربیمارم کنج اتاق .ای کاش اتاق ما پنجره نداشت ای کاش پنجره ها شیشه داشتند .

ای کاش ستاره ای بودم اون بالا تا هیچ وقت نمیدانستم این پایین چه میگذره .ای کاش من کودکی بودم در رویای شما ,تا میتونستم قدر همه چیز را بدانم .

بازارها همه پر اما جیب بابا خالی

میوه ها پلاسیده ته جعبه مانده جلوی دکان آقا هاشم

دوستم از تب مرد مثل ماهی در خشکی آدمها شاد بودند .

برادر کوچکم وقتی از سل میمرد آدمها شاد بودند ,اما مادرم ! از غصه ,صبح که شد دیگر نبود .

من مانده بودم تنها ,شبها را میشمردم اما دیگر خواهرم از خانه همسایه پیش من برنگشت .

من ماندم در حسرت , وزندگی که هیچ نداشت تا قدرش را بدانم .